ناپیدا
برای اون همهچیز هویدا بود. بعدتر من مدّتها دنبالِ چیزی میگشتم که اون توی من دیده بود. سعی میکردم هرچیزی که هست، ازش مراقبت کنم و خوب نگهش دارم.
تقریباً با یک نگاه همهچیز رو میفهمید. خودش شکهایی داشت که البتّه اونها رو هم میفهمید. وقتی حرف میزد انگار سوارِ قطار شده بودم. از پنجره نگاه میکردم و میگفت: «میبینی؟ پشتِ این ابرها یه رشتهکوهِ خستهست. تا چند ثانیه بعد نورِ طلوع میافته روی قلّههاش و نارنجی-صورتی-طلاییشون میکنه. بعد کوهها به ما میگن دلشون هندونه میخواد.» من دوباره سرم رو میچرخوندم سمتِ پنجره و میدیدم که لایههای مه دارن کنار میرن و رشتهکوهِ خسته با قلّههای نارنجی-صورتی-طلایی، دلش هندونه میخواد.
پشتِ هر پنجره قصّهای بود که من نمیدیدم. صداهایی که نشنیده بودم و رنگهایی که نمیشناختم. و انگشتِ اشارهی اون بود که رو به دنیای پشتِ پنجره، چیزهایی رو نشون میداد که واقعیّت نداشتن، جاهایی که وجود نداشتن، زمانهایی که گم شده بودن؛ -شاید- اگر انگشتِ اشارهی اون نبود.
به پنجرهی آخر که میرسیدیم، شب شده بود. نگاه کردم؛ شبِ ماهِ نو بود. ماهِ ظریف و کشیده آروم سرِ جای خودش توی آسمون تاب میخورد. آسمونِ پرستارهای بود. شاید اگر بیدار بود بهم میگفت که روی تاریکیِ ماه چی میگذره. چرا تاریکی. روی نورِ ماه چی میگذره. خونهی نامرئیِ شهابها کجاست. ذاتالکرسی و جبّار چرا باهم قهرن. ستارهها روزها کجا میرن و کِی میتونیم ماه رو بهجای قند توی چاییمون حل کنیم. امّا خوابیده بود و من نگاهش میکردم که خوابیده و دلم میخواست بیدارش کنم و بهش بگم که آسمون چهقدر روشن و سحرآمیزه و ماه داره آروم حرکت میکنه و ستارهها دارن میچرخن و ببین که همهچیز توی این قاب چهقدر تماشاییه. میبینی؟ ولی من ترجیح میدم تاریکیای رو نگاه کنم که میدونم توی اون، کمی اونورتر، تو روبهروی من خوابت برده.
مهم نیست فردا قطار کجا میره. پردهها رو میکشم.