-فکر کنم- باید یه چیزی بنویسم. نمیدونم چرا. آشفتهام؟ نمیتونم بنویسم امّا مینویسم. «حتماً نباید چیزِ عجیبی بنویسی فرشتهجان. یه چیزِ معمولی بنویس. بنویس که حالت خوب نیست. یعنی بد نیست ولی یهجورایی خوب نیست. بنویس که برای اوّلین بارها از خودت بدت اومده. دلت میخواد تو خونه بمونی و کسی رو نبینی ولی نمیتونی. به آدمها احتیاج داری و بعد تو ذوقت میخوره و یادت میآد که دلت میخواد تو خونه بمونی و کسی رو نبینی. بنویس که خب وقتی تو خونهای چی کار کنی؟ در و دیوار این اتاقِ -تقریباً- بیست ساله خیلی وقته که تکراری شده. اشکهات دیگه درنمیآن چون آسنترا نمیذاره. بنویس که قرصهای آسنترا رو دوست داری چون اونها دونههای کوچیکِ گردیان که کمکت میکنن سرِ پا وایسی. سرِ پا بمونی. حتّی وقتی داری له میشی. بنویس که داری له میشی. که هیچ امیدی نداری. که فلانی مرد، فلانی اونطور شد، فلان عزیزترین از دستت ناراحته و فلانها و بهمانها. بنویس که بزرگ شدی. مجبور شدی که بزرگ شی. که نمیخواستی بزرگ شی ولی تن دادی چون چارهای نبود. دنبالِ پناه میگشتی چون کودک بودی و پناهی نبود. تو باید پناهِ خودت باشی. بنویس که تو نمیتونی پناهِ خودت باشی. بنویس که تو میترسی. بنویس که تو زیرِ بارون خیس و گم شدی. که جایی نیست که بری. که جایی نداری. که کسی رو نداری. بنویس که دنیا همینه. که بزرگ شدی و فهمیدی که جایی نیست و کسی نیست. اصلاً قرار نیست باشه و قرار نبود که. بنویس که نمیدونی کجا گولت زدن. کجا امیدوارت کردن. بعد که کجا فهمیدی. کجا ناامید شدی. بنویس. یه چیزِ معمولی بنویس. که راهی جلوت نیست. هر قدمی که برمیداری امیدواری زیرِ پات چاهی بوده باشه که سقوط کنی توش و همهچیز تموم شه. ولی هیچی نیست. حتی خود راه هم نیست. بنویس که نمیدونی کجایی. انگار که اصلاً جایی نیست. بنویس که اگر جایی باشه، امیدی باشه، پناهی باشه، تو دیگه خستهتر از اونی که سعی کنی بهش برسی. تو فقط میخوای هرچه زودتر سقوط کنی.»
+ نوشته شده در دوشنبه ششم آذر ۱۴۰۲ ساعت 23:1 توسط بِلِشْتوک