یخی که عاشق خورشید شد.

نه. نگو قلبم شکست. این بدترین چیزیه که می‌تونی بهم بگی.

پ.ن: نمی‌خوام به خاطرات خوب فکر کنم. نمی‌خوام به خاطرات بد فکر کنم. فقط می‌خوام قلبم که می‌تپه جای تو گرم باشه.

فوبوفوبیا یا مسخره‌بازی

یک‌هو همه‌جا تاریک شد. سایه‌ی بزرگی جلوی خورشید رو گرفت. تاریکی محض. غول ترس اومده بود. کم‌کم از توی تاریکی ظاهر می‌شد. همون‌طور بود که باید می‌بود: ترس‌ناک، وحشت‌ناک، دلهره‌انگیز و حتی دیوانه‌کننده.

کامل که از توی تاریکی بیرون اومد، وایساد و چشم‌توچشم و ساکت نگاهم کرد. با چشم‌های سیاه خیلی بزرگ، بدن خمیده با پشم‌های سرمه‌ای. گفت: «پخ.» نگاهش کردم. لازم نبود بگه پخ. من خودم از ترس خشک شده بودم، بی‌که چیزی بگه، یا کاری کنه. غول ترس تنها غولی بود که نتونسته بودم باهاش دوست شم. غول ترس، غولی بود که واقعاً ازش می‌ترسیدم.

گفت: «نترسیدی؟» جواب ندادم. نمی‌تونستم جواب بدم. ترسیده بودم. خیلی ترسیده بودم. دلم می‌خواست تاریکی ببلعدم. دلم می‌خواست اون‌جا نباشم. دلم می‌خواست نباشم.

جواب ندادم. توی تاریکی و سکوت مطلق وایساده بودیم و به‌هم نگاه می‌کردیم. به خودم که اومدم صدایی شنیدم؛ تپش قلبم. قلبم محکم می‌تپید و صداش هزاربار توی تاریکی پخش می‌شد. قلبم ترسیده بود. قلبم داشت جیغ می‌کشید. می‌خواست از حلقومم بیرون بیاد و فرار کنه.

غول ترس گفت: «ترسیدی.» من چیزی نگفتم. حتّی برام مهم نبود که شاشیده باشم توی خودم. من فقط می‌خواستم نباشم. حتّی اگه دیگه هیچ‌وقت هیچ‌جا نباشم. غول ترس گفت: «یه چیزی بگو.» و قلبم دیوونه شد. واقعاً داشت می‌زد بیرون. واقعاً توی گلوم بود. هی بالاتر و بالاتر اومد و از دهنم بیرون پرید و در حالی‌که جیغ می‌زد بی‌هدف اون‌قدر توی تاریکی چرخید تا گم شد و صداش دور و در آخر قطع شد.

غول ترس گفت: «حوصله‌ام سر رفته.» احساس می‌کردم بدبخت شدم. با هر کلمه‌ای که می‌گفت بدبخت‌تر می‌شدم. هر لحظه‌ای که می‌گذشت بی‌چاره‌تر می‌شدم. چرا نمی‌میرم؟ همین الان. همین الانِ الان.

غول ترس گفت: «پخخخ.» دیگه زدم زیر گریه. یعنی گریه‌ام خودش اومد. هیچ دفاعی نداشتم توی ترس و تاریکی پس اشک‌هام تصمیم گرفتن که پایین بریزن. حالا چرا؟ نمی‌دونم. کاری از دستم برنمی‌اومد. تنها چیزی که داشتم اشک و شاش بود. احتمالاً اشک‌ها بیرون می‌ریختن به امید این‌که کسی دلش به حالشون بسوزه و بذاره بره.

قلبی نداشتم. اشک‌هام بند نمی‌اومدن. دست‌شویی‌هام تموم شده بودن. می‌لرزیدم و می‌خواستم بمیرم و نمی‌مردم. فقط می‌خواستم بمیرم. می‌خواستم خورشید فقط برای یه لحظه در بیاد و من دقیقاً توی همون یک لحظه بمیرم.

غول ترس یه قدم به طرفم اومد. تموم شد. تموم شدم. نمرده بودم و چیزی که بودم خیلی بدتر از مرده بودن بود. فکر کنم محتضر بودن بود. آره. محتضر بودن بدترین چیز توی دنیاست. محتضر بودم. می‌خواستم بمیرم چون مرده بودن خیلی بهتر از محتضر بودنه. می‌گن که مرگ بی‌انتهاست اما من می‌گم که احتضاره که بی‌انتهاست. مرگ واقعاً کیر احتضار هم نیست.

غول یک قدم به سمتم برداشته بود و حالا من توی تاریکی و برزخ احتضار بودم. من فقط منتظر بودم تا غول بیاد و با دست‌هاش خفه‌ام کنه. می‌خواستم از تاریکی و احتضار بیرون بیام. می‌خواستم هیچی نباشه. هیچی هیچی‌. اما غول یه قدم به سمت من برداشته بود و من هنوز محتضر بودم. محتضر و منتظر.

بدبخت شدم. بدبخت شده بودم. نمی‌تونستم فکر کنم. فقط تونستم بگم: «چرا نمی‌آی جلوتر؟» غول گفت: «آخه ازت می‌ترسم.» پشمام ریخت. هوش و حواسم یکم سر جاش اومد. انگار که به محتضر یه لیوان آب داده باشن تا آخرین وصیّتشو بکنه. گفتم: «چرا از من می‌ترسی؟» گفت: «تو چرا از من می‌ترسی؟» پررو شده بودم. احتمالاً چون چیزی برای از دست دادن نداشتم. چون فقط می‌خواستم غول خفه‌ام کنه و راحت شم. گفتم: «من اول پرسیدم.» گفت: «پخ.» گفتم: «این‌جوری نمی‌ترسم.» گفت: «پس چه‌جوری می‌ترسی؟» گفتم: «همین‌جوری که هستی. تموم‌نشدنی. تاریکیِ تموم‌نشدنی.» گفت: «آها. پس از احتضار می‌ترسی.» گفتم: «بله. درسته.» گفت: «کاری از دست من برمی‌آد؟» گفتم: «شما از کی تا حالا مهربون شدی؟» و آب دهنمو قورت دادم. این یکی هم صداش اکو شد و چندبار توی سکوت بزرگ تاریک تکرار شد. گفت: «من هیچ‌وقت نامهربون نبودم. من فقط ترس‌ام.» گفتم: «بله. درسته.» گفت: «خب. حالا چی کار کنیم؟» گفتم: «امکانش هست منو خفه کنید؟» گفت: «وااا. برای چی؟» گفتم: «اگه صلاح بدونید لطف بزرگی در حقم کردید.» گفت: «آهااا. همون جریان احتضار و اینا؟» گفتم: «بله. درسته.» گفت: «ببین من الان نمی‌تونم، باید برم جایی. ولی بعداً حتماً.» گفتم: «واقعاً متشکرم ازتون.» گفت: «خواهش می‌کنم. کار دیگه‌ای از دستم برنمی‌آد؟» گفتم: «اصلاً. در واقع خیر. خیلی هم لطف کردید.» گفت: «چه لطفی؟» واقعاً چه لطفی؟ کسکش ترس‌ناک چه لطفی به من کرده بود؟ ولی اشکالی نداشت. کاری نمی‌تونستم بکنم. بدون قلب و فشار خون پایین و وسط دست‌شویی و اشک‌های خشک‌شده روی صورتم و ضعف و سرگیجه و سردرد و حالت تهوع، همین که می‌تونستم حرف بزنم هم قابل تقدیر بود.

فکر کردنم برای پاسخ‌گویی خیلی طول کشید. غول گفت: «باشه پس من فعلاً می‌رم. کاری داشتی می‌دونی کجام دیگه.» بله می‌دونم. همه‌جا. همیشه. همه‌اش. برو دیگه کسکش. گفتم: «بله بله.» تصمیم گرفته بودم کوتاه‌ترین پاسخ‌ها رو بدم که مکالمه زودتر تموم شه و بره. گفت: «پس می‌بینمت.» بدترین پاسخ ممکن. گفتم: «حتماً. هماهنگ می‌کنیم.» در حالی که غول ترس اصلاً هماهنگی نبود، از اینایی بود که یه‌هویی تصمیم می‌گرفت بیاد بی هیچ تماس و پیامی و خبری.

رفت. همین‌جور که می‌رفت سایه‌اش کم‌کم از روی خورشید کنار می‌رفت و نور بیرون می‌زد. کامل دور شد و همه‌جا روشن شد. رفتم صورتم رو شستم. آب خوردم. قلبم رو پیدا کردم. لباس‌های دست‌شویی‌ایمو عوض کردم و نشستم زیر آفتاب گریه کردم.

غول لعنتی دوباره برمی‌گرده.

من می‌ترسم.

پ.ن: ادیت نشده چون بعد از یک انگزایتی اتک طولانی و کیری نوشته شده. شایدم حینش. هنوز می‌لرزم.