Sadness is my skin

غولِ غم امروز صبح اومد از خواب بیدارم کرد. هی با اضطراب تکونم داد گفت پاشو، پاشو. چشامو باز کردم، هوا ابری بود، اتاق تاریک بود. قولِ غم با چشمای تر و لبای آویزون بالا سرم واسّاده بود و منتظر نگام می‌کرد. با صدای خفه گفتم چی شده؟ چته؟ با بغض گفت بیا. پا شدم یه سویشرت انداختم رو دوشم و راه افتادیم. (بله. روسری سر نکردم چون حتّی در دنیای کابوس‌ها هم حجاب اجباری نیست.) اوایلِ اسفند بود ولی هوا به اندازه‌ی نیمه‌ی دی سوز داشت. غول با دستای سردش محکم دستامو گرفته‌بود و می‌کشید و جلوم راه می‌رفت. صورتشو نمی‌دیدم امّا گمونم داشت گریه می‌کرد. حالا صب بودا، هوا باید روشن‌تر می‌شد طبقِ استقراء، ولی هرچی جلوتر می‌رفتیم تاریک‌تر می‌شد. دیگه صدای جیرجیرکام بلند شد. به غول گفتم کدوم جنده‌خونه‌ای داریم می‌ریم؟ برگشت نگام کرد و آره، داشت گریه می‌کرد. فقط آروم گفت بیا. دست‌تودستش این‌قدر راه رفتیم تا رسیدیم به یه زمینی که تا افق کفِش مه بود. نشستیم رو مه‌ها که خب من چون کوچیکم تا گردنم می‌اومد، غول چون بزرگ‌ بود تا تخماش. زانواشو جمع کرد توی بغلش و با چشمای خیس نگام کرد. گفتم چته؟ گفت من غولِ غمم خب. وقتی اینو می‌گفت صداش لرزید. توی سکوت نشستیم. مه‌ها آروم و موّاج حرکت می‌کردن. تا تهِ ته مه بود. بعد غول سکوتو شکست گفت ببخشید. بعد یه‌هو دست کرد تو قفسه سینه‌ام، دنده‌هامو شکوند قلبمو کشید بیرون، کوبوندش زمین. قلبم از هم پاشیده شد و له شد و تیکه‌تیکه شد. گفتم چته حرمله؟ گفت من غولِ غمم. و پشمای آبی‌رنگش آبی‌تر شد و مردمکِ چشم‌هاش بزرگ‌تر و بغضش ترکید و زد زیرِ گریه‌. حالا من با سینه‌ی جرخورده و خون‌ریزی و درد، شونه‌هاشو گرفته بودم می‌گفتم اشکال نداره مرد، درست می‌شه، یه روزی تو عم خوش‌حال می‌شی، گریه نکن حالا. ولی هرچه‌قدر بیش‌تر می‌گفتم غول بیش‌تر زار می‌زد‌. دیگه سرمه‌ای شده‌بود. مه‌ها همین‌جوری اومدن بالاتر. غول بعد از یکّم دیگه گریه ساکت شد. دیگه سیاه شده بود. موی‌رگای چشاش از فرطِ گریه ملتهب شده بودن و صلبیه‌اش کاملاً قرمز شده‌بود. از وسطِ مه‌ها نگام کرد. با چشم‌های قرمزش وسطِ پوستِ سیاهش. دستامو گرفت تو دست‌های یخش، گفت من غولِ غمم فرشته. گفتم می‌دونم. گفت فرشته، من، غولِ، غمم. گفتم خب. گفت نرو. گفتم باشه. مه‌ها اومدن بالاتر و بالاتر تا همه‌جا رو گرفتن و همه‌جا مرطوب و سیّال و سفید شد. حرکتِ نرمشون رو می‌شد حس کرد و نفس کشیدن توی اون غلظت یکم سخت شده بود. غول گفت بخوابیم؟ گفتم سگ خور. محکم بغلم کرد و دستای سیاهِ یخشو صدهابار دورم پیچید. چشمام گرم شد. تو مه خوابیدم. خیلی خوابیدم.
 وقتی پاشدم روی تختم بودم و غول رفته‌بود. نورِ گرمِ خورشید هم افتاده بود رو تخت. ولی خب. دوست‌ترش داشتی. دوست‌ترینت داشتم.

 

 

پ.ن: حوصله‌ی ویرایش ندارم.

«تو دیوانه‌تر شدی»

دارم شهرِ لغزان گوش می‌دم وَ به تو فکر می‌کنم. روزِ اوّلی که اومدی گفتی ۱۹۸۴ اورول رو بخون. که «بعد تو اومدی با کتابات». وَ فکر می‌کنم درست‌ترین ری‌اکشنی که به مرگت دیدم جایی بود که غزال بلند خندید، گفت: «صوفی مُرده.»