«هذیانی برای من؛ در آینه؛ که هیچکس هیچگاه ننوشت.»
هوا نیمروشن بود که بیدار شدی با چشمانی نیمباز، نیمهشیار و نیمبرهنه و پستانِ چپت از یقهی بازِ پارچهی کمِ نازکی که پوشیده بودی بیرون افتاده بود.
بلند شدی در سیاهیِ آیینه به نورِ صلبیههات خیره شدی بعد نیممست از شبِ گذشته، به سمتِ پنجره رفتی، از شاخهها و صدای پرندگان گذشتی. و تماشا میکردم پاهای لختِ عاصیات را و موجهای سفیدِ انحنایش هنگامی که خضروار قدم برمیداشتی. حواسم به سیلِ سیاهِ موّاجِ موهایت بود که بیهیچ پروایی از جاذبه در هوا معلّق بودند و باشکوه از جلوی اجسامِ ساکنِ سحرشده عبور میکردند.
عقربههای ساعت از فرطِ سرعت داشتند از جا کنده میشدند و ساعت داشت از هم میپاشید چرا که زمان دیوانه شده بود.
از پنجره گذشتی و سبکتر از هوا روی هیچ قدم برداشتی و از میانِ شاخهها و صدای پرندگان گذشتی که پرندهی کوچکی روی قلبت لانه کرد. و از روی تمامِ تهران -آرام- گذشتی و به البرز رسیدی و از کوهستانها و درّهها گذشتی و من مبهوت تماشا میکردم. که کارِ دیگری نبود که بکنم. که سنگ شده بودم به نفرینِ خدایگونهات.
به دریا رسیدی و روی آب پشتِ مسیح به راه افتادی و در قطبِ شمال بود که با آن «یک لا پیراهن» سردت شد و بازوانت را بغل کردی و عضلاتت را منقبض، که مسیح ردای سفیدش -که از جنسِ نور بود- را درآورد و به تو داد و درخشان و -حتماً- مسیحوار و برهنه در سفیدیهای سرد به راه افتاد. از دریاها میگذشتی، از خشکیها میگذشتی و دوباره از دریاها و دوباره از خشکیها و دوباره از دریاها و دوبارهها و دوبارهها.
خیالم راحت بود. روی تخت توی تاریکی به حجمِ پستانت نگاه میکردم و از دیشب نیمبطر شراب مانده بود و به خانه برمیگشتی که زمین گرد بود.
فردا که آمدی، با بوسه بیدارم کن.