«مزارِ آن دو دوستِ سبزِ جوان را می‌گویم.»

“If you must die, sweetheart
Die knowing your life was my life's best part


If you must die
Remember your life.”

~Keaton Henson - You

 

 

P.S: for the sixth month/ half year of your absence.

 

Logos

کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. من دارم توی کلماتِ ناگفته‌ام به تو غرق می‌شوم. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. من زیرِ کلمات غرق شدم.
سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. استخوان‌هایم فسیل می‌شوند. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. از من فقط نقشی باقی می‌ماند. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. سال‌ها. من پاک می‌شوم.
ابدیّت/ انتهای زمان؛
کلمه.


پ.ن: به مناسبتِ امروز و همین ساعت‌ها.

Witchcraft

- من می‌گم آدم در دو حالت باید ساکت بمونه و چیزی نگه؛
یکی وقتی که دیگه حرفی واسه گفتن نمونده، یکی هم وقتی که تا بی‌نهایت حرف واسه گفتن وجود داره.
+ [خیره نگاه می‌کند.]

 

 

 

پ.ن: ‏برای اجرای پانتومیمِ «پروتکلِ الحاقی»:
پیوستن، ملحق شدن، اشاره به خود (در مقامِ یک فردِ پررو)، سکّه، از سکّه به هفت ‌سین، سپس سرکه، بعد شعرِ «از محبّت خارها گل می‌شود/ وز محبّت سرکه‌ها مل می‌شود» (حدس‌زننده مصرعِ دوّم را بلد نیست لذا؛) تکل (حدس‌زننده اصطلاحاتِ فوت‌بال را درست نمی‌داند) لذا کلّه، متعاقباً کُل‌.

«... حسِبتَنا لدَى الضّمّ والتعنيقِ حَرْفاً مشدَّدا»

دیشب رفتم اشک‌دان‌های موزه‌ی آب‌گینه را دزدیدم -بله. با تمامِ بی‌خایگی‌م-. بعد توی تک‌تکشان شاشیدم. کارِ سختی بود به اقتضای آناتومیِ زنانه‌ام. نجاست همه‌جام را گرفت و بوی ادرار فضا را پر کرده بود. بعد همان نیمه‌شبی راه افتادم رفتم خالی‌شان کردم تک‌تکِ جاهایی که باهم رفته بودیم. سیِ تیر، سرِ گاندی، روی آن نیم‌کته در بلوار کشاورز، میدانِ ونک و آن کافه کیریه‌ی تو خیابانش، جمهوری، دانش‌کده فنّی، دفترِ انجمن اسلامیِ علوم اجتماعی نمی‌توانستم بروم، بسته بود، انقلاب. هرجا که رفته بودیم خلاصه. مجموعاً شاشیدم به کلِّ تهران. آخر از همه رفتم بام. صدای خنده‌هات هیچ هم نمی‌پیچید بینِ کوه‌هاش. کسخلی چیزی که نیستم. یادِ خنده‌هات چرا.
آب‌گینه‌های آبی و سبزِ کارشده‌ی ظریفِ زیبا را دانه‌دانه پرت کردم پایین و به صدای شکستنشان و تکرارِ صدای شکستنشان در سکوتِ بزرگِ بام گوش دادم. چرا آدم توی قرنِ بیست‌ و یک اشک‌هاش را بریزد توی آب‌گینه و بفرستد برای محبوبش؟ در قرنِ بیست و یک به جای این کارها می‌شاشند به همه‌چیز. 
داشت صبح می‌شد. من به همه‌ی تهران شاشیده بودم و فاتحانه از بلندیِ بام به تهرانِ شاشی که رنگِ زردِ خورشید هم داشت می‌افتاد روش نگاه می‌کردم.
برگشتم خانه. سریع پریدم توی حمام. ده‌بار سابیدم خودم را. تا شاش‌ها پاک شوند و تا اثرِ انگشت‌هات از هر نقطه از بدنم که لمس کرده بودی و هر نقطه از بدنم که نگاهت افتاده بود روش، پاک شود. شامپو توی چشم‌هام نمی‌توانستم بزنم که پاک شوند خیره شدن‌هات توی چشم‌هام. فقط برای این‌که چشم‌هام پاک شوند از نگاهت، چند قطره اشک ریختم. فقط چند قطره.

«تو را در بهتِ آفتابی‌ت خواهم بوسید
اگر ابرها بگذارند.»


~ابراهیم جعفری

همان‌طور زیبا که کیتن هنسن می‌خواند میس یو تربلی الردی.

کسی روی شانه‌ام زد. سر برگرداندم. دل‌تنگی بود. بنفش بود. یا کبود بود. شاید غم باز تا سر حدِّ خفگی توی بغلش فشارش داده بود‌. از راهِ دوری آمده بود. هجده ایست‌گاهِ مترو و دو کورس ماشین. برگشتم. شانه‌هاش آویزان بود. خسته بود. بغض کرده بود امّا گریه نمی‌کرد. 
دستش را گرفتم، بردمش گوشه‌ای روی زمین نشاندم. یک لیوان آب برایش آوردم شاید بغضش را بشورد. گفت توی شلوغیِ ساعتِ شیشِ مترو به‌گا رفته‌. گفت کیر تو تهران و یک جرعه آب خورد. سرش را تیکه داد به دیوار و روبه‌رو را نگاه کرد. چشم‌هاش را چند ثانیه بست و بعد باز کرد و گفت تمامِ طولِ راه را سه‌تارِ ذوالفنون گوش داده و با کلّه‌ای کیری از فشارِ جمعیّت و بوی گندِ گوشت‌های آویزانِ عرق‌کرده‌شان، به تابلوی نقشه‌ی مترو خیره بوده.
گفت دل‌تنگم. گفتم می‌دانم. گفت همین پفیوز؟ دماغم را خاراندم. نمی‌دانستم چه بگویم. دست‌هاش را که گرفته بودم، انگشت‌هام بنفش شده بود. گفتم درست می‌شه حاجی‌. گفت تو همیشه کسشر می‌گی فرشته‌. روش را ازم برگرداند و یک جرعه‌ی دیگر آب خورد. این بار بیش‌تر. 
رفتم براش از شاتوت‌هایی که فیروزه خریده بود آوردم. گفت چند خریدی؟ گفتم یه سطل سی تومن. گفت کیررر و یک شاتوتِ نیمه‌رسیده برداشت. شاتوت‌ها که تمام شد دست‌هاش رنگِ شاتوت‌ها را گرفته بود. سرخابی شده بود. گفت دمت گرم، حال داد. گفتم قربونت. گفت از فیروزه تشکّر کن. گفتم باشه. گفت برم دیگه من. گفتم بودی حالا؟ گفت می‌دونستی وقتی کسشر می‌گی خیلی تابلویی؟ گفتم به‌تری حالا بی‌شعور؟ لب‌هاش رو به‌هم فشرد و گوشه‌ی راستِ لب‌هاش رو بالا برد و گفت گمونم. گفتم باز بیا این‌ورا. گفت توی کس‌کش یه وقت یه سر نزنی. گفتم به‌خدا از غم می‌ترسم. اون سری بغلم کرده بود ولم نمی‌کرد. گفت می‌دونم‌. همیشه می‌گاد. کارش همینه. گفتم به هر حال سلام برسون. گفت باشه. تو هم به به‌گایی سلام برسون. گفتم حتما‍ً. هم‌زمان که می‌رفت هیکلش کم‌کم سرخابی می‌شد. من هم رفتم. از جلوی آینه که رد می‌شدم خودم را دیدم. بنفش شده بودم.

The Dumped Haji no.3

حاج‌آقا بعد از نمازِ عشاء، مبهوت و خالی هنوز روی دو زانو نشسته بود. حالِ مسلم بن عقیل را داشت، در مسجدِ کوفه، بعد از آخرین سلام، وقتی که سر برگرداند و مسجد از هزاران نفر خالی و از بی‌پناهی پر بود.
حالا باید با کوچه‌های کوفه چه می‌کرد؟
هیچ شبی بعد از اذانِ مغرب، این‌قدر تاریک نشده بود.