Sometimes/I wake at four in the morning/ Where all the doubt is swarming/ And it covers me in fear
این آخرین سریِ عکسهایی که از خودم گرفتهام را دوباره نگاه کردم. با صورتِ نسبتاً استخوانی و موهای بلندِ مجعّدِ مشکی و خطِّ چشمِ طویل و رژِ تیره. ادا هم درآوردهام و نگاهم را فلانجور کردهام و دهانم را بهمانجور. بعد یک لحظه دیدم کیر. این صورت دیگر ۱۹ ساله نیست. حتّی ۲۱. اصلاً ۲۲. بابا همین ۲۴ هم نیست انگار. تو گویی زنِ ۳۰ سالهایست که چندماهیست طلاق گرفته و رویکردش هم اصلاً به این مسئله مدرن و فمینیستی و زنِآکاهِمستقلی نیست. گای سگی شده و حالا دارد با غمی مطلّقهوارانه به آینه نگاه میکند. نمیداند هم اصلاً چرا این عکس را گرفته. به امیدِ ریپلایی (یا هرآنچه رهگذرِ مخزنی در آن سالها خواهد بود.) از کسی که بگوید هنوز زیباست یا چه چشمهایی. همین و دیگر هیچچیز نگوید. که حوصلهی لاسخشکه ندارد. حالش از میلِ جنسیش بههم میخورد. شوهرِ سابقش را استاک میکند و بعد گوشی را کنار میگذارد و متنفّر از خودش مینشیند گریه میکند. همانطور که یک مطلقّهی مستأصل باید گریه کند. شام درست نمیکند. با کلّهی کیری و شکمِ گرسنه سعی میکند بخوابد و امّا حالا دیگر بدنش که دارد پیر میشود همراهی نمیکند. تا صبح غلت میزند و نهایتاً هم نیمساعت توی خوابوبیداری کابوس میبیند و بعد به محضِ اینکه با صدای آلارم بیدار میشود، ترس میریزد توی وجودش و میزند زیرِ گریه. بلند میشودو میپذیرد که اگر چیزی نخورد کونش سرِ کار پاره میشود. چایی دم نمیکند و آن گهالسّگّی که تهِ قوری مانده را توی لیوان میریزد و بعد آبِ جوش. با نانِ لواشی که هیچوقت دوست نداشته لقمهای درست میکند و بعد چایی میخورد که مزّهی کیرِ خر میدهد. حالش بههم میخورد. حالا کلّهاش دیگر کیریِ معمولی نیست. کلّهاش کیرِ اژدهایی کیریست. کسِ ننهاشی حواله میکند و دوباره آبِ جوش میریزد و اینبار نباتی را در آن حل میکند که فشارش را تا چند ساعتی بالا نگه دارد. بعد نگاهی که به پاکتِ سیگار روی میز میاندازد. با خودش میگوید نه. نمیکشم. بعد یک نخ برمیدارد و روشن میکند. بعد میرود جلوی آینه، نرمکننده و ضدّآفتاب را حوالهی کیرش میکند و خطِّ چشمی طویل میکشد و رژی تیره میزند و خودش را نگاه میکند در آینه با چشمهایی نیمهباز، اینبار نه برای سکسیبازی و ادا، که از خستگی و دهانِ نیمهباز، از درماندگی. میخواهد دوباره گریه کند، میخواهد تمامِ طولِ روز بنشیند جلوی این آینه به این صورت نگاه کند و زار بزند. امّا دیرش شده. اسنپ میگیرد و از آنجا که احتمالاً آن روزها نرخِ اسنپ چیزی حولوحوش ۳۰۰-۴۰۰ تومان باشد، ۳۱۵ تومان باید پولِ اسنپ بدهد و کلّهاش کیرِاژدهامضاعفتر کیری میشود. سرِ کار باید با همکارهای کسخلش حرفهای احمقانه بزند و شاید با رئیسش دعوا کند و بعد از ۸ ساعت کان دادن با کلّهای کیریتر از کیرهایفقطدواژدها و چیزی حدودِ کیرهایهجدهاژدها کیری، به خانه برمیگردد مثلاً با مترو که ۳۱۵ تومانِ صبح یربهیر شود و زنانِ خستهی دیوانهی جیغجیغوی وحشیِ جنده توی مترو باهم دعوا میکنند یا هلش میدهند یا هردو و تا برسد به ایستگاهِ مقصد هر لحظه دلش میخواهد همهی آنها را بکشد و بعد از کشتنِ تمامشان، با رضایت به چهرهی خونیِ مجنونش در شیشههای سیاهِ مترو نگاه کند، بخندد و همانطور خیره به تصویرِ سیاهش، چاقو را توی گلویش فرو کند.
میرسد خانه و چون دارد میمیرد تسلیم میشود و چیزی میخورد. بعد میافتد روی تخت. به رسمِ هرشب به سقف خیره میشود و تو گویی که دارند صحنههای کربلای مختارنامه را با ویدیوپروژکتور رویش برای زهراخانم پخش میکند، میزند زیرِ گریه. گریه. خیلی گریه. اشکهای درشت و سنگین با چگالیِ بالایی از غم. شاید بیشتر از حتّی یک ساعت. و بعد یک قرصِ خواب میخورد و بعد از چند ساعت گاییده شدنِ مادرش بالأخره خوابش میبرد.
و با همهی اینها، خبر ندارد که ۲ سالِ دیگر سرطانِ پستان میگیرد و مجبور میشود یکی از پستانهایش را تخلیه کند و از آنجا که رویکرد همچنان فمینیستی که نیست هیچی، تماماً ذلیلانه و رقّتآور است، دلش میخواهد که بمیرد. و دیگر نمیدانم. از اینجا به بعدش را نمیدانم. هیچچیز نمیبینم جز این زن که افتاده روی تخت و خیره به سقف گریه میکند، توی آینه گریه میکند، سرِ میزِ صبحانه با لقمهای در گلو بغض میکند، در دستشوییِ محلِّ کارش گریه میکند، توی مترو نرسیده به مقصد در ایستگاهی میانهی مسیر پیاده میشود و روی آخرین صندلیِ تونل مینشیند و گریه میکند و میترسد که هیچوقت نمیرد.