ما لایُحکی، یبکی.
«من یه شوفاژ برقی داشتم که خیلی دوستش داشتم. زمستونا -که من خیلی خیلی سردم میشه.- گرمم میکرد. پاهامو میچسبوندم بهش تا گرم بشن. فقط اگر بیشتر از چند ثانیه پاهامو بهش میچسبوندم پاهام میسوخت. تا اینکه تو اومدی. تو خیلی گرم بودی. زمستونا -که من خیلی خیلی سردم میشه.- توی بغلت گرم میشدم. پاهای یخکردهامو میچسبوندم به پاهات تا گرم بشن. و میدونی خوبیش چی بود؟ اینکه هرچهقد میخواستم میتونستم پاهامو بچسبونم به پاهات و پاهام هیچوقت نسوزن.
میدونی؟ من تو رو از شوفاژ برقیم هم بیشتر دوست داشتم. من -که خیلی خیلی سردم میشه.- تو رو از همهی چیزای گرمِ دیگه بیشتر دوست داشتم. بیشتر از همهی بخاریا، همهی هیترا، همهی شومینهها، همهی آتیشا، همهی شیرکاکائوهای داغ حتّی.
عزیزم. من تو رو از خورشید هم بیشتر دوست داشتم.»