ما لایُحکی، یبکی.

«من یه شوفاژ برقی داشتم که خیلی دوستش داشتم. زمستونا -که من خیلی خیلی سردم می‌شه.- گرمم می‌کرد. پاهامو می‌چسبوندم بهش تا گرم بشن. فقط اگر بیش‌تر از چند ثانیه پاهامو بهش می‌چسبوندم پاهام می‌سوخت. تا این‌که تو اومدی. تو خیلی گرم بودی. زمستونا -که من خیلی خیلی سردم می‌شه.- توی بغلت گرم می‌شدم. پاهای یخ‌کرده‌امو می‌چسبوندم به پاهات تا گرم بشن. و می‌دونی خوبی‌ش چی بود؟ این‌که هرچه‌قد می‌خواستم می‌تونستم پاهامو بچسبونم به پاهات و پاهام هیچ‌وقت نسوزن.
می‌دونی؟ من تو رو از شوفاژ برقی‌م هم بیش‌تر دوست داشتم. من -که خیلی خیلی سردم می‌شه.- تو رو از همه‌ی چیزای گرمِ دیگه بیش‌تر دوست داشتم. بیش‌تر از همه‌ی بخاریا، همه‌ی هیترا، همه‌ی شومینه‌ها، همه‌ی آتیشا، همه‌ی شیرکاکائوهای داغ حتّی.
عزیزم. من تو رو از خورشید هم بیش‌تر دوست داشتم.»

«...اشتهای تو را به مرگ و طعمِ دهانِ مرگ را، و اندوهی را که در ژرفای شادخوییِ تو بود.»

من با تمنّای مرگ توی آغوشش به خواب می‌رفتم. با تمنّای مرگ بیدار می‌شدم و خیره به سقف آرزو می‌کردم که فرو بریزد و فرو نمی‌ریخت. با تمنّای مرگ پرده‌ها را کنار می‌زدم. با تمنّای مرگ در خیابان‌ها می‌چرخیدم. با تمنّای مرگ لقمه‌ها را می‌بلعیدم. با تمنّای مرگ به حیاتِ گل‌دان‌ها آب می‌دادم. با تمنّای مرگ نگاه می‌کردم و پلک می‌زدم و با تمنّای مرگ لمس می‌کردم و نفس می‌کشیدم.
و مرگ، از من می‌گریخت.

پ.ن: «... و در آن ایّام مردم طلبِ موت خواهند کرد و آن را نخواهند یافت و تمنّای موت خواهند داشت امّا موت از ایشان خواهد گریخت* و عقابی را دیدم که در وسطِ آسمان می‌پرد و به آوازِ بلند می‌گوید وای وای وای بر ساکنانِ زمین*»
~ کتابِ مقدّس

«من را در خودم چال کن؛ عزیزم»

چمباتمه زده بودم توی اون فاصله‌ی تنگِ بینِ تخت و دیوار. خیره شده بودم به دیوار. غول تنهایی اومد کنارم و دست‌شویی‌طور کنارم نشست. بعد آروم چرخید به طرفم. یکم با تردید نگاهم کرد و بعد با انگشتِ اشاره‌اش آروم زد رو شونه‌ام. من همون‌طوری به دیوار خیره بودم. حوصله نداشتم. دوباره زد روی شونه‌ام و خیلی آروم گفت: «فرشته؟» هنوز خیره به دیوار گفتم: «هان؟» گفت: «پس کجان؟» بغضی شدم. جواب ندادم. غول گفت: «کجان؟ نرگس کجاست؟ صوفی کجاست؟ مائده کجاست؟ غزاله؟ سجاد چی؟ اون بزرگ‌وار چی؟ همه‌ی کسایی که دوستت داشتن، همه‌ی کسایی که دوستشون داشتی، همه‌ی کسایی که همو دوست داشتین، همه‌ی اون کسا کجان؟» بغضه ترکید. در حالی که عر می‌زدم گفتم: «تا دانش‌گاهِ جدید دو ساعت و نیم تو راهم. می‌دونی؟ هربار که سوارِ قطار می‌شم فکر می‌کنم که دیگه نرگس نیست که کلِّ مسیر تا دانش‌گاه رو باهم کس‌کلک کنیم. دیگه هیچ‌وقت از پارک ملّت تا چاررا رو پیاده نمی‌ریم. دیگه باهم کافه‌های جدید پیدا نمی‌کنیم. دیگه حرف نمی‌زنیم حتّی. تموم شد. صوفی مُرده. لیترالی مُرده. فاکینگ یک ساله مُرده. که یعنی یک ساله ندیدمش. حتّی گریه نمی‌تونم بکنم براش. مسیج‌هاش رو خوندم اوّل. گریه‌ام نگرفت. وویس‌هاش رو گوش دادم. هیچی. دستِ آخر نشستم ویدیوهایی که ازش داشتم رو نگاه کردم. بازم نه. تو یادته، سالِ سوّم که تغییرِ رشته دادم، تا آخرِ سال هرروز گریه می‌کردم که دیگه صوفی رو تو مدرسه نمی‌بینم. الان ولی هیچی. صوفی مُرده و ما دیگه هیچ‌وقت باهم تو اون کاپشن‌سبز اورسایزه‌اش نیستیم. هیچ‌وقت دیگه موهاشو بو نمی‌کنم. هیچ‌وقت دیگه کارای کس‌خلی نمی‌کنه. و چشم‌هاش که قشنگ‌ترین چشم‌های دنیا بودن، برای همیشه بسته شدن. حیفِ اون چشما نبود؟ هیچ‌کس به اندازه‌ی صوفی شیرین نبود. تو می‌دونی چه‌قدر دوستش داشتم تنهایی.» چون اشکی بودم هیچی جز یه‌سری رنگای درهم‌برهم نمی‌دیدم. امّا شنیدم که غول هم فین‌فینی کرد و فهمیدم که اونم گریه کرده. بعد با خودم فکر کردم چه‌قد لوس و گریه‌ئو و عنم و گریه‌ام مضاعف شد. این‌قد گریه کردم که اتاق پر از اشک شد و اشکا تا سقف بالا رفتن و اتاقو پر کردن. چندتا ماهی هم اومدن خیلی بچه‌های‌آسمان‌طور دورم چرخیدن. تنهایی شناکنان از اتاق بیرون رفت و با چارتا ماست‌بستنیِ میهن و یه خاور دست‌مال کاغذی برگشت. با راننده‌ی خاور سرِ کرایه ماشین بحثش شد و آخرش با فحش و داد و بی‌داد یه پولی به‌ش داد و یارو رفت. ماهیا رو راهیِ همون گورستونی کرد که معلوم نیست چه‌جوری ازش خودشونو رسونده بودن به اتاقِ من و بعد شروع کرد با دست‌مال کاغذیا اشکا رو از سرتاسرِ اتاق پاک کردن. اتاقو که خشک کرد سه‌تا از ماست‌بستنیای میهن رو داد بهم. نگاهش کردم. نگاهم کرد. چارمی رو هم داد بهم. بستنیا رو پشتِ سرِ هم خوردم و آروم که شدم گفتم: «دستامو نگاه کن. من خیلی ازشون خوشم می‌آد. خیلی سفید و خیلی کوچیکن. رنگِ سبزِ رگام هم از زیرِ پوستم معلومه. گودیِ انفیّه‌دان‌هام رو ببین. لاکِ آبیِ تیره که می‌زنم خیلی قشنگ می‌شن. بیش‌تر از مشکی و سرخ حتّی. امّا کفشون رو نگاه کن. واقعاً خالی‌ان.» تنهایی پا شد رفت چارتا ماست‌بستنیِ میهنِ دیگه آورد. ماست‌بستنیا رو در سکوت خوردم و وقتی تموم شد گفتم: «راستی تنهایی، به‌نظرت من چرا این‌قدر گریه می‌کنم؟ چرا هر کاری می‌کنم بزرگ و قوی نمی‌شم؟» گفت: «یعنی بازم ماست‌بستنی می‌خوای؟» گفتم: «نه‌خیر عن‌آقا.»