بیویرایش؛ -تقریباً- شمارهی ۱
اوّلش ترسیدم. ترسیدم که نکنه همهی اون روزها دوستم نداشته بوده باشی. بعد یکم گریه کردم. و آخر سر هم فکر کردم که به احتمال بالایی، به احتمال خیلی خیلی بالایی، همهی اون روزها، همهی همهی اون روزها، دوستم نداشتی.
این کلمهها خطاب به توأن، ولی دیگه برای تو نیستن. آخه، چیزی ازم باقی نمونده. تا آخرین سلّولم خسته و ناامیده. همهچیز رو از دست دادم و بیشتر از همهچیز (حتّی بیشتر از تو)، خودمو. کسی نیست که بخواد با کسی حرف بزنه. من با تو حرف نمیزنم. معلوم نیست اصلاً اینجا کی داره با کی حرف میزنه. از بس تموم شدم و از بس هیچی باقی نذاشتی.
راستش من دلخورم ازت. ازت ممنون هم هستما. میدونی. ولی دلخورم که یحتمل اینو نمیدونی. یا میدونی و برات مهم نیست. مثل همهی چیزای دیگهای که مهم نیست. همهی چیزایی که من قرار نبود جزئشون باشم ولی مثینکه بودم. ای بابا. چهقدر همهچیز دردناکه. چهقدر همهچیز گریهداره. بدیش میدونی چیه حالا؟ اینکه من بزرگ شدم و فقط باید بگم دلخورم و رد شم و بگذرم. شایدم بد نیست البتّه. دلخورم ولی عوضش دارم یاد میگیرم کمتر یادت بیافتم. در همین راستا تبدیل به یک ظرفشور بیرقیب شدم. تو زندگیم اینقدر ظرف نشستم که تو این مدت شستم. با دقّت. هیچ لکّی نباید بمونه. بعضی از ظرفها باید کامل دوبار شسته بشن. بعضی از همین ظرفها، به بار سوّم میرسن؛ چون نباید هیچ لکّی باقی بمونه. بعضیها باید خیس بخورن. که این یعنی دیگه از دست رفتهان. بعد میمونه قابلمهها. قابلمهها رو هم که میدونی. فکر کنم یادت باشه. اگر نیست هم حالا اونقد اهمیتی نداره، چون این کلمهها برای تو نیستن. برای هیچی نیستن چون چیزی باقی نذاشتی. کلمههای دلخوریان که توی مغزم معلقان و گاهی وقتها با توری که دستمه شکارشون میکنم و میندازمشون تو این متن که اصلاً معلوم نیست چی هست.
خلاصه که، گمشدهتر از اونیام که بتونم چیز خوبی بنویسم. اینم نمیدونم چرا نوشتم. نوشتهی خوبی هم نیست. نمیدونم چرا منتشرش میکنم. ولی میکنم. دیگه چیزی ازم باقی مونده انگار.