حالِ روزهایم شبیهِ زنی‌ست که همین الان کودکی را که زاییده بغل گرفته است و کودک، نه می‌بیند، نه می‌شنود. مثلِ کابوس‌ها که مکان سیّال است و در لحظه و بی‌دلیل جای دیگری هستی، در فاصله‌ی بینِ صفا و مروه‌ام. اسماعیلِ کوچکم را که نه می‌بیند و نه می‌شنود، محکم به سینه‌ام چسبانده‌ام و دیوانه‌وار به‌سوی صفا می‌دوم و اشک‌ریزان به مروه برمی‌گردم و هربار می‌چرخم و برمی‌گردم.
اسماعیل حتّی گریه هم نمی‌کند. با خودم فکر می‌کنم بچّه‌ای نیم‌مُرده زاییده‌ام. درست مثلِ خودم.
امّا این‌بار، داستان داستانِ پیغم‌برِ خدا نیست. داستانِ پسرِ خلیل‌اللّه نیست که «خدا بشنود». داستانِ زنِ تنهای گناه‌کاری‌ست، در مرزِ جنون، سزاوارِ عذابِ ابدی، وسطِ یک بیابان، با کودکی بی‌پدر. تا غروب فریاد می‌کشم و می‌دوم. امّا در این داستان اصلاً خدایی نیست که بشنود.
بی‌امیدی و شب که غالب می‌شود، می‌نشینم. پیشانیِ اسماعیل را می‌بوسم. داغ است. تب کرده. هنوز گریه نمی‌کند. حتّی نمی‌توانم برایش لالایی بخوانم. اصلاً حتّی نمی‌توانم صدایش کنم. که «کاش حدّاقلّ تو می‌شنیدی پسرم.»
روی شیبِ تپّه‌ای ماسه‌های سرد را کنار می‌زنم و گودالی عمیق می‌سازم. کودکم را محکم در آغوش می‌گیرم و می‌روم توی قعرِ گودال دراز می‌کشم. توی گودال خنک است. تبِ اسماعیل پایین می‌آید و کمی از شب که بگذرد، باد گودال را از ماسه‌ها پر خواهد کرد.

 

 

پ.ن.۱: اسماعیل یک نام عبریِ پسرانه است. اسماعیل از پیوند «اِسماع» به معنیِ «شنید» و «ایل» به معنیِ «خدا» درست شده است. پس اسماعیل یا اسماع ایل یعنی آن‌که «خدا شنید».

پ.ن.۲: ...و اسماعيل ناميده شده زيرا زمانی که هاجر عليها السّلام برای طلبِ آب ميانِ صفا و مروه رفت‌وآمد كرد تا تشنگیِ اسماعيل را برطرف كند، در شش بارِ اوّل آبی نيافت امّا در دورِ هفتم خدا دعايش را اجابت كرد و هاجر گفت: «خدا دعايم را می‌شنود.» و به شکرانه پسرش را اسماعيل ناميد تا به ياد داشته باشد كه چه‌گونه خداوند صدایش را هنگامی كه او را خواند شنيد.