«هرچه‌قدر بیش‌تر می‌گذشت، گودیِ پشتِ ترقوّه‌هام عمیق‌تر می‌شد و زیرِ چشم‌هام سیاه‌تر و گونه‌هام فرورفته‌تر. و من گریزی نداشتم از این خالی شدن. خالی شدن از خودم.»