مثلِ تو- گوگوش
راستش تنها چیزی که حالا از زندگیم میخوام اینه که برگردم به اون خونه. کلید بندازم و درو وا کنم و تو توی اتاق باشی و بیام بغلت کنم و شروع کنیم به حرف زدن حین سیگار کشیدن و غذا خوردن و حرف زدن و سیگار کشیدن و حرف زدن و قصّه گفتن و تا آخرین لحظه حرف زدن و خوابیدن و توی گرگومیش سرم رو چرخوندن و تو رو دیدن و صبح کنارت بیدار شدن، وقتی نور افتاده روی پوستت که همیشه عاشق رنگش بودم.
ولی خب، واقعیّت اینه که نمیتونم برگردم به اون خونه. اصلاً نمیشه که برگردم به اون خونه. کلید ندارم اصلاً. روز آخر گفتی کلیدا رو ببر. گفتم بعداً ببینمشون ناراحت میشم. گذاشتمشون رو میز. نمیتونم برگردم به اون خونه. تو هم منتظرم نیستی دیگه. چه فایدهای داره اون خونه بدون تو. مثل همهی ساعتهایی که تنها منتظر بودم از سر کار برگردی. فایدهای نداشت تا لحظهای که صدای پات رو از راهرو میشنیدم. نمیتونم برگردم پیشت. سرمو که میچرخونم تو دیگه هیچوقت نیستی. شبها که خوابتو میبینم و توی تاریکی بیدار میشم، تو دیگه کنارم نیستی که خیالم راحت بشه و آروم بگیرم.
نمیشه دیگه. نشد. کاش میشد.