آوریلِ ۲۰۲۰ بود. تو مرا نگرفته بودی. رفتم لبِ پنجره. داشت باران می‌بارید. صدای اذان با باد می‌آمد. برگ‌های سبزِ روشن خیس می‌شدند و می‌لرزیدند.
یک ماه بیش‌تر شده بود که ندیده بودمت. معلوم هم نبود بعداً کِی ببینمت. راستش گاهی هم فکر می‌کردم که شاید دیگر هیچ‌وقت نبینمت. راستش واقعاً شاید دیگر هیچ‌وقت نبینمت.
که تمامِ دنیا تعطیل شده. یک مادرجنده‌ی نانومتری جهان را تعطیل کرده. که بله‌. مادرجندگی همین‌قدر بد است. حتّی در ابعادِ نونایش می‌تواند یک جهان را مختل کند. و کرده.
لبِ پنجره‌ام و گریه کنم یا نکنم گوش می‌دهم. گوگوش معتقد است فارغ از تو نمی‌شود مُرد. پس من نمی‌میرم. تو هم نمیر‌. بیا باهم نمیریم.
هرچند که می‌شد به‌جایش (به‌‌جای تلاشِ ما و هشت میلیاردِ بدبختِ دیگر برای نمردن) یک پدرسگِ کسکشِ کیری‌ذائقه‌ی چینی خفّاش نخورد. که می‌شد که «پنیرا رو شستی؟» به جای یک سوالِ روتین، برایمان در حدِّ یک جمله‌ی سوررئالِ مضحک باشد. می‌شد که نگرانِ وجودِ آن جاکشِ نانومتری روی دستِ عزیزانمان نباشیم. می‌شد من این یک ماه را آن‌طور که سزاوارِ یک وارثِ خونِ نبی‌ست نفس بکشم. می‌شد که حدّاقلّ تو مرا گرفته باشی. می‌شد که کلّه‌هامان کنارِ هم کیری باشد. دست‌درددست کلّه‌کیری باشیم. می‌شد یک‌صدا به چینی‌ها فحشِ خوارمادر بدهیم. نمی‌دانم واقعاً حالا چی‌ت کم می‌شد اگر می‌گرفتی.
امّا -حالا که نگرفته‌ای. و بگذریم.- اگر دوباره ببینمت، -خیلی دلم می‌خواست می‌گفتم شام قرمه‌سبزی درست می‌کنم. امّا می‌بینی عزیزِ من که تا مرگ رفته‌ایم و من هنوز تنِ ماهیِ خالی خوردن را به پخت‌وپز ترجیح می‌دهم. لذا شام پس از آخرالزّمان هم همان قرمه‌سبزیِ نیمه‌آماده خواهد بود؛ امّا،- در یک صبحِ بارانی بیدارت می‌کنم، باالتماس می‌فرستمت بری بربری بستانی، کونِ خودم را هم جمع می‌کنم و چایی درست می‌کنم و تو برمی‌گردی و نون‌پنیر و چایی‌شیرین می‌خوریم، بی‌آن‌که پنیرها را شسته باشیم. بی‌آن‌که دیگر هیچ‌وقت بشوریمشان. اصلاً مقدارِ متنابهی عن و گه مهیّاء می‌کنیم، بعد از صبحانه سرمست و خوک‌صفتانه در آن غلت می‌زنیم.

در روزی که پنیرها دیگر شسته نمی‌شوند، می‌بینمت عزیزِ دلم.

 

 

پ.ن: من تقریباً هیچ‌وقت هدفی توی زندگی‌م نداشتم. حالا دارم. «یک روز به چین می‌روم و سرِ قبرِ آن چینیِ سگ‌پدر می‌رینم.»