در خواب و خیالم، بعد از آن میهمانی آمدی. در آغاز، در کنارم، کنارِ نهرِ آبی نشسته بودی. میگفتی: «زود برمیگردم.» در حالیکه پاهایمان در آب بود، پای من زخمی عمیق داشت. زخمی همچون نقشهی مملکتی که به آن میرفتی. در حالیکه روحم در کنارِ تو، در نیمهشب در آسمانها بود، جسمم در خواب و خیال دلش میخواست بگوید: «نرو. دیگر از آغوشت بهجز خاکستری در لای خاک برایم نمیماند.» که در همان ناتوانیِ جسم، در خواب و خیالم، ماهیِ گلیِ قرمزی، درست از روی همان زخمِ کهنه، همچون قطرهی اشکی خونین از روی پایم رد شد.
دیگر تو آنجا نبودی.
| نوشتهی فیروزه- امشب |
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم تیر ۱۴۰۱ ساعت 4:58 توسط بِلِشْتوک