دورگهی کویر و دریا؛ شمارهی ۲
دبیرستان نزدیکِ هزار نفر جمعیّت داشت. بعضی از زنگِ تفریحا تا از شلوغیِ راهپلّهها از طبقهی دوّم خودمون رو برسونیم به حیاط بعد از ۲-۳ دیقه زنگ میخورد و باید میرفتیم بالا. و ما همیشه آخرین نفرایی بودیم که از حیاط میرفتیم. بعضی وقتا میرفتیم کلاسِ کناری پیشِ نازنین که ۲-۳ سالِ پیش تو تصادف مُرد و ویدا. بعضی وقتا میرفتیم کلاسِ تجربیا پیشِ نیلوفر و شیرین که ۳-۴ ساله شوهر کرده. اینجا جای بحثهای سیاسی-فرهنگی بود. خیلی هم آوانگارد و خفن بودیم با ادّعاهایی کونِخرپارهکن. یا میرفتیم پیشِ انسانیا. فاطمهها و شقایق که نهتنها چند ساله شوهر کرده بلکه فاکینگ یه بچّهی یه ساله داره؛ کوروش. معلّمای روانی و کسمغز داشتیم. معلّمِ فیزیکِ روانی. معلّمِ ادبیّاتِ احمق که حتّی نمیتونست انواعِ «ی» ِ رو بگه که نکره و مصدرساز و فلان. از همه بیمارتر معلّمِ جغرافی بود. یه بار گریهاشو درآورد سرِ کلاس. واقعاً مادرجندهتر از اون تو کلِّ اون ۱۲ سال ندیدم. معلّمِ پنجمِ دبستان هم خیلی روانی بود امّا نه اونقدر مادرجنده و هزّار پدر. به هر حال من فقط دوبار گریهاشو دیدم. یهبار اونجا بود، یهبار بعد از تئاتری که همون اواخر رفتیم. من نمیتونم بگم چهجوری دوستش دارم. نمیخوام هم. که کی بدونه یا باور کنه؟ که چی بشه اصلاً حالا که زیرِ یه من خاکه؟ ولی میتونم بگم بیشترین تأثیرو رو زندگیم گذاشت و با اون مسیرِ زندگیم عوض شد. هیچوقت هم نگفتم. به خودش هم نگفتم که چهقدر. هیچوقت برای کسی اونجوری دلتنگ نشدم. بعد از تغییرِ رشته تقریباً هرروز گریه میکردم. روزِ اوّل که بهم مسیج داد «همهی مدرسه رو بیتو غم گرفته بود امروز.» هم مضاعف. وقتی گفتن بعد از اون «یه مسابقه واسه اثباتِ دوست داشتنش راه افتاده» هم کیرم نبود. وقتی یکی بهم گفت «کیریِ مردهپرست» هم. واقعاً نمیدونن. مهم هم نیست که بدونن. چون من واقعاً کسی رو اندازهی روزایی که تو شونزده سالگیم تا سالها بعد دوستش داشتم دوست نداشتم. و مطمئنم که دوست نخواهم داشت.
پیامبرگونهی من.