به ۲۴ سالگی
یه چیزی ۲۴ سالگیم نوشته بودم، در مورد ۳۰ سالگیم. حالا -ناباورانه ولی جدیجدی- دقیقاً، (یعنی اتفاقی اومدم یه چیزی در موردش بنویسم که دیدم) دقیق دقیق ۶ سال از اون نوشته گذشته. حالا ۳۰ سالمه.
شوهر نکردم. پس که طلاقم نگرفتم. دارم قبول میکنم که خوشگلام. یا حداقل بر و رویی دارم:))) گریه نمیکنم خیلی مثل قبل. آسنترا بیشتر از چند قطره اجازه نمیده. ۸ ماه گذشته هم دلایل کمتری برای گریه کردن داشتم. چند وقت پیش خوشمزهترین مرغ زندگیم رو پختم. حتی سیبزمینیهای کنارش هم بهطرز غریبی خوشمزه شد. اشتهام هم بیشتر شده. بدنم پیر شده، آره. برای همین میرم کلاس ورزش. ۲-۳ روز در هفته. صبونه کرهی بادومزمینی کرانچی، نون تست پروتئین و قهوه میخورم اغلب. سیگار زیاد میکشم. کابوسهام خیلی کمتر شدن. و از همه مهمتر، بعد از سالها میتونم بدون قرص بخوابم. اتفاقاً دیگه خیلی از خودم عکس نمیگیرم. طبیعیه فکر کنم توی ۳۰ سالگی. نرخ اسنپ واقعاً شده همون ۳۰۰ تومن. شغل درستحسابیای ندارم که بهخاطرش بخوام سوار مترو شم.
سرطان پستان رو هم نمیدونم، بلا به دور، گوش شیطون کر:))) از اینکه هیچوقت نمیرم میترسم هنوز. ولی بهش فکر نمیکنم.
پ.ن: ۴-۵ ساله که چیز خوبی ننوشتهام. فکر میکنم کلاً هروقت چیز خوبی نوشتم بگا بودم. ترجیح میدم ننویسم و برای همیشه از کلمات خداحافظی کنم، تا اینکه بخوام به اون قبرستون وحشتناک برگردم.